تبلیغات
خونه ی من - راز مردگان 9

http://www.webgardi2030.ir/files/fa/news/1390/10/3/8649_584.jpg

برین به ادامه ی مطلب
(صحنه/قبرستان)
دوربین سنگ قبر احمد را نشان می دهد ، فضا آرام است ؛ لحظاتی بعد کاوه بالا سرِ قبر احمد پیدا می شود

کاوه - از قدیم الایام گفتن مهمون حبیب خداست ( می نشیند و دسته گلی که گرفته را روی سنگ قبر می گذارد )
احمد - مهمون بعله ... اما نه شما !
کاوه - داشتیم ؟!
احمد - مردِ حسابی شش روزه رفتی ازت خبری نیست ؛ نمیگی من نگران وضع پسرمم ؟ نمیگی یکی چشم انتظاره ؟
کاوه - خب منم درگیر کارای خودم بودم ! (مکث) باید خبری از خانم سرابی می شد یا نه ؟
احمد - خیلی خب ! تعریف کن بینم چی شد بالاخره ؟!
کاوه - چیو ؟ ( شوخی )
احمد - یعنی چی چیو ؟! حب خانم سرابی رو میگم (مکث) چی گفت ؟!
کاوه - چیز خاصی نگفت !
احمد - بابا یعنی چی ؟! پویا چی شد ؟! ( عصبانی )
کاوه - هیچی ... پویا هم مثل همیشه سلام رسوند ...!
احمد - چرا چرت و پرت میگی پدر صلواتی ؟ من دارم اینجا از نگرانی ... ( کاوه حرفش را با خنده قطع می کند )
کاوه - خیلی خب بابا داشتم شوخی میکردم !
احمد - آخه الان وقت شوخی کردنه ؟! چی شد بالاخره ؟!
کاوه - دیشب خانم سرابی زنگ زده بود ...
احمد - خب ؟
کاوه - با شهادت هایی که همسایه ها دادن و چیزایی که مامورا خودشون دیدن ، زهره خانم حرفی برای گفتن نداشته !
احمد - خب ؟
کاوه - یه تعهدنامه نوشتن زهره خانمم اونو امضا کرده !!
احمد - کی چی بشه ؟ ( تعجب )
کاوه - که دیگه پویا رو اذیت نکنه و باهاش بدرفتاری نکنه !
احمد - همین ؟ ( عصبانی ) تعهّد به چه دردم میخوره ؟ اون اگه اهل تعهد بود که از همون اول با پویا بدرفتاری نمی کرد ! (مکث) آقا رو ...! من می دونستم این کار شدنی نیست !
کاوه - اینطوریام که تو میگی نیست !
احمد - پس چجوریه ؟ ها ؟!
کاوه - پویا دیگه تنها نیست (مکث) اولا که همسایه ها هواشو دارن درثانی اینجوری نیست که مامورای اورژانس اجتماعی پویا رو ول کنن به امان خدا ! هراز چند گاهی بهش سرمیزنن و وضعیت حالش رو جویا میشن !
احمد - واقعا ؟
کاوه - بعله ... دیگه نمیخواد دلت الکی شور بزنه !
احمد - یعنی جدی جدی حل شده ؟
کاوه - بعله احمد جان حل شده !
احمد - قوربون خدا برم .... گاهی وقتا کارایی میکنه که آدم میمونه چی بگه ؟!
کاوه - منظورت چیه ؟
احمد - منظورم اینه که ... کی فکرشو میکرد یکی پیدا بشه که بتونه با مرده ها حرف بزنه و کارای نیمه تمومشون رو انجام بده ؟!
... هه ... واقعا باورکردنی نیست !
کاوه - خدا همیشه به فکر بنده هاشه ... تو هر شرایطی !
(سکوت چند لحظه حاکم بر صحنه میشود ، بعد از چند لحظه احمد سکوت را می شکند )
احمد - راستی ! اون روز داشتم با یکی حرف می زدم ! (مکث) ذکر و خیرت بود !
کاوه - سر کارم دیگه ؟!
احمد - نه بابا سرکار چیه ؟ با یکی از مرده ها داشتم حرف میزدم ...
کاوه - ( سرش را تکان می دهد ) حالا چیا می گفتید ؟
احمد - چیزِ خاصی نمی گفتیم (مکث) بیچاره یه دخترِ جوونه !
کاوه - میبینم که با دخترام حرف میزنی احمد خان !
احمد - همسنِ باباشما !
کاوه - ما که ندیدیم ...!
احمد - دری وری نگو ...!
کاوه - ( میخندد ) تو چرا زود جوش میزنی آخه ؟ جنبه داشته باش بابا !
احمد - ندارم دیگه ... چیکار کنم ؟!
کاوه - خیلی خب ... از این به بعد باهات شوخی نمیکنم !
(کمی سکوت )
احمد - نگران دوستشه ! میگه از وقتی که فوت کرده ، دوستش با دخترای ناجور میگرده ! دقیق یادم نیست اما درمورد سیگار و اینجورچیزا باهام حرف زد !
کاوه - خب ؟
احمد - بهش گفتم تو میتونی با مرده ها حرف بزنی !
کاوه - چــــــــــــــــــی ؟ ( تعجب )
احمد - خب چیکار میکردم ؟! طفلک خیلی درمونده بود ... دنبالِ راه حل بود  !
کاوه - اونوقت بنظرت من راهِ حلّم ؟!
احمد - پسر !!! یه دخترِ جوون داره از راه به در میشه !
کاوه - خب نشه ؛ آدم اگه اراده داشته باشه خیلی راحت میتونه سراغ اینجور چیزا نره !
احمد - دوست ناخلف چیز بدیه ! نصیب تو نشده ، نمی فهمی !
کاوه - خب الان چرا منو درگیر این ماجرا کردی  ؟
احمد - اگه ببینی یا بشنوی که دوست صمیمیت داره از راه به در میشه ... هیچ کاری براش نمی کنی ؟!
کاوه - چرا ... ولی این خانومه که دوست من نیست !
احمد - مگه من دوستت بودم ؟! اون مرده های دیگه چی ؟
کاوه - نه ... ولی آخه !! ( احمد حرفش را قطع میکند )
احمد - بهونه نیار ! اون دختره چشم انتظار تویه که بری دوستشو از منجلاب بکشی بیرون !
کاوه - آدمو تو شرایطی میزاری که چاره ای جز قبول کردن حرفت نداشته باشه !
احمد - میدونستم قبول می کنی ...
کاوه - از کجا ؟
احمد - چون آدم خوبی هستی و قلب مهربونی داری
کاوه - فکر نکنم ...!
احمد - اگه آدم خوبی نبودی الان اینجا کنار قبر من نبودی ! اگه مهربون نبودی پیگیر کارِ پویای من نبودی ! اگه ...
کاوه - خیلی خب ... قانع شدم ! ( مکث ) الان کجا باید این دختری رو که میگی ملاقات بکنم ؟!
احمد - کیو ؟
کاوه - بابا همینی که میگی جوونه و باهاش حرف زدی !
احمد - آهان ... از قبر من بیست و سه تا قبر اون طرفتر !
کاوه - اسمش چیه ؟
احمد - نمی دونم !
کاوه - یعنی چی نمی دونم ؟!
احمد - بخدا اصلا یادم نیست !
کاوه - مگه میشه آخه ؟
احمد - حالا که شده !
کاوه - خب من چجوری پیداش کنم حالا ؟
احمد - گفتم که بیست و سه تا قبر اون طرف تر !
کاوه - آها ... اونوقت تنها با این نشونه میشه پیداش کرد ؟
احمد - نگران نباش پیداش میکنی
کاوه - اونوقت شما علم غیب داری احمد خان ؟
احمد - بابا تو پاشو برو ... اگه نتونستی پیداش کنی بیا گلایه کن خب !
کاوه - باشه (بلند می شود ) خدا بگم چیکارت نکنه ... ( روی شلوارش کمی خاک است آنرا تکان میدهد ) کاری نداری ؟
احمد - ممنون بابت همه چی ...
احمد - ما رفتیم سراغ ماموریت بعدی ، فعلا !
احمد - خدا به همرات !

(صحنه / قبرستان )
دوربین کاوه را نشان می دهد که دارد با انگشتانش قبرهارا می شمارد و راه می رود و به دوربین نیز نزدیکتر می شود ! هرازگاهی سرش را به عقب بر میگرداند و با انگشت قبرهایی را که طی کرده می شمارد و مجددا سرش را برمیگرداند  و به قبرهای رو به رویش می نگرد . چشمانش را می بندد و دست چپش را روی گیجگاهش می گذارد و مثلا دارد به خود فشار می آورد ، که ناگهان صدای دختری می آید ...
فروغ - دنبال من میگردین آقا کاوه ؟
( کاوه به سمت صدا بر میگردد و وقتی قبر را پیدا میکند سرش را تکان میدهد و به سمت قبر فروغ راه میافتد و در همان حال نیز حرف میزند )
کاوه - باید منو ببخشین ، احمد خان آدرس رو اشتباه داده بودن !
فروغ - مهم نیست ...
 ( کاوه به قبر میرسد و می نشیند )
کاوه - سلام ... ! گمونم قبلا معرفی شدم خدمتتون ... کاوه م !
فروغ - منم فروغم ، هه ، البته اسمم رو سنگ قبر هست !
( کاوه لبخند می زند )
فروغ - وقتی شنیدم شما می تونید صدای ماهارو بشنوید خیلی تعجب کردم ! یعنی اولش فکر میکردم احمدآقا دارن سربه سرم میزارن اما وقتی درمورد مشکل خودش و اینکه شما چطور بهش کمک کردین باهام حرف زد قانع شدم !
کاوه - ماجرای شما چیه ؟
فروغ - مگه احمدآقا بهتون نگفتن ؟ من فکرمیکردم گفتن !!
کاوه - یه چیزایی در مورد دوستتون گفت و اینکه با چندتا دختر ناجور داره می گرده ؛ درضمن ، احمدآقا اگه هوش درست و حسابی داشت که آدرس قبر شمارو بهم اشتباه نمی داد ...!
فروغ - ظاهرا حق با شماست !
کاوه - (بعد از کمی مکث) خب خودتون تعریف کنید
( کمی سکوت صحنه را پرمیکند و بعد از چند ثانیه فروغ به صحبت کردن ادامه میدهد )
فروغ - من و نادیا از بچگی باهم بودیم ؛ اونقدر باهم خوب بودیم که همه فکرمیکردن خواهر همدیگه ایم ! هیچوقت همدیگه رو تنها نمیزاشتیم و پشت همو خالی نمیکردیم ؛ بااینکه چند تا اختلاف جزیی داشتیم اما حرف هیچ بنی بشری دوستیمونو خراب نمیکرد !
کاوه - اون اختلافای جزیی چی بودن ؟
فروغ - نادیا خیلی دختر بازیگوشی بود ؛ شلوغ و کنجکاو ! اما من دختر آرومی بودم و کم حرف ؛ واسه همینم بود این اواخر باهم به مشکل میخوردیم ( مکث ) از یه طرف نادیا هنرمند بود و هنر رو دوست داشت ، ولی من اهل اینجورچیزا نبودم واسه همینم به قولِ خودش زیادی رو مُخِش بودم ! اما با اینهمه خیلی همدیگه رو دوست داشتیم .
کاوه - ( با سر تایید می کند ) خب ؟
فروغ - ( نفس عمیق ) بعد از اینکه من مُردم یه شوک خیلی بزرگ نادیا رو از این رو به اون رو کرد ! دیگه دانشگاه نمی رفت ، دیگه شاد و خوشحال نبود ، دیگه مثلِ قدیما شلوغ بازی در نمی آورد ...! تنها کاری که می کرد این بود که هرروز با گیتارش می اومد سرخاک من و برام گیتار می زد و باهام کلی حرف می زد ؛ الانم بعضی وقتا میاد و برام گیتار می زنه ! (هه) چندباری هم مردم باهاش درگیر شدن که قبرستون جای این قرطی بازیا نیست و مقدسه ، اما گوشش به این حرفا بدهکار نبود ! (مکث) براش نگران بودم ؛ وضعش خراب بود ...! روز به روز غمگین تر و داغون تر میشد ؛ تااینکه ... تا اینکه ...
کاوه - تااینکه چی ؟
فروغ - تااینکه یه بار بهم گفت که سیگاری شده ! وقتی فهمیدم چه بلایی داره سر خودش میاره می خواستم از تو قبر بیام بیرون و خفه ش کنم ! (مکث) نمیدونم میفهمه صداشو می شنوم یا نه ... اما خیلی خوب همه چیزُ از سیرتاپیاز برام تعریف میکنه ! (مکث) هضم این موضوع که نادیا سیگاری شده بود برام سخته ... خیلی سخت !
کاوه - پس پدر و مادرش چی ؟؟ چرا اونا کاری نمیکنن ؟!
فروغ - ( نفس عمیق ) پدر و مادرش سالها پیش از هم جداشدن ؛ نادیا تنها زندگی میکنه ...
کاوه - تنها ؟ اما یه دختر چطوری میتونه تو یه شهر اونم به این بزرگی زندگی بکنه ؟!
فروغ - نادیا دختر قویّـــه ؛ از پسِ مشکلاتش برمیاد ، اما ! اما نمیدونم چرا رفته سراغ سیگار و اون دوستای ناجور ! نمیدونم چه بلایی میخواد سر خودش بیاره !
( کاوه در فکر است )
فروغ - واسه همینه که ازتون میخوام کمکش کنید !
کاوه - الان نادیا کجا زندگی میکنه ؟! با کی میمونه اصلا  ؟
فروغ - روزا با اون دوستای به ظاهر محترمشه ، شبا هم تو یه آلونک که قبلا خودش دست و پا کرده بود می مونه !
کاوه - پس به این راحتیا نمی شه پیداش کرد ! (سکوت)
فروغ - چرا میشه ..!
( کاوه با تعجب به سنگ قبر فروغ خیره مانده است )
کاوه - چجوری ؟!

پایان


تاریخ : چهارشنبه 4 شهریور 1394 | 03:24 ب.ظ | نویسنده : میرحسین | نظرات

  • قالب وبلاگ | بلاگ اسکای | ایران موزه