تبلیغات
خونه ی من - راز مردگان 7

http://www.webgardi2030.ir/files/fa/news/1390/10/3/8649_584.jpg

برین به ادامه مطلب
( صحنه شروع می شود ! کاوه کنار قبر روشنک چمباتمه زده و ناراحت است ! ... روشنک دارد حرف میزند )
روشنک - به من چه ؟! میخواستی صبرکنی کلاست تموم شه بعد بیای ...! مگه من گفتم هرموقع میای سرخاک من ، نری کلاسات ؟!
کاوه - بابا مگه من چیزی گفتم ؟!
روشنک - نخیر ، اما از وقتی اومدی همچین زانوی غم بغل گرفتی که انگار قراره دنیا منفجر بشه ! دِ یه حرفی ... یه خاطره ای چیزی !
کاوه - زکی ! مگه من برنامه ی رادیویی ام ؟ ( سکوت ) خاطره و جوک میخوای برو رادیو رو بگرد ... برات کلی خاطره میگن !
روشنک - هه هه هه ، بی مزه ..! راستی ؛ با فرناز رابطه ت چطوره ؟!
کاوه - جان ؟ ( تعجب ) فرناز کیه ؟!
روشنک - برو ... برو عمو ... خودتو سیاه کن !
کاوه - جدی میگم ... فرناز کیه ؟!
روشنک - فرناز تهرانی رو میگم بابا ... همسر سابق حامد !
کاوه - آهــــا ! هیچی ... مثلِ همیشه یه سلام و علیک ساده تو کلاسا داریم و بس !
روشنک - همین ؟! ( تعجب )
کاوه - پس میخواستی چی باشه ؟!
روشنک - من فکر میکردم امروز برامون کارت عروسیتو آوردی نشون بدی ...
کاوه - چــــی  ؟ ( با صدای بلند و با تعجب میگوید )
روشنک - کوفت بابا ! یواش ! ( مکث) خب چیه ؟! ... دختر خوبی نیست که هست ؛ خوشگل نیست که هست ؛ مهربون نیست که هست ؛ از همه مهمتر ... با وفا و با معرفتم که هست !
کاوه - آها ...! اینوقت اینا رو حامد بهت گفته ؟!
روشنک - نخیر ... خودم می فهمم ! احمق که نیستم !
( کاوه سرش را به نشانه ی افسوس تکان می دهد و پیشانی اش را با انگشت نشان میدهد و می گوید )
کاوه - اینجا چی نوشته ؟!
روشنک - کجا ؟
کاوه - رو پیشونیم ...!
روشنک - والا این تو خیلی ناریکه ، چیزی خونده نمیشه ... ( شوخی میکند  )
کاوه - تو امروز کیفت خیلی کوکه ها !
روشنک - تا چشت درآد !
کاوه - اولا که من و خانوم تهرانی فقط در حدّ یه همکلاسی هستیم !
روشنک - خب اولش از همونجا شروع میشه دیگه !
کاوه - بی مزه ( سکوت ) درثانی ! من چند بار بهت گفتم که هرگز ازدواج نمیکنم ؟!
روشنک - خداییش خیلی زیاد ؛ ( مکث) اما چرا ؟!
کاوه - برای اینکه من اصلا تو فاز عشق و عاشقی نیستم !
روشنک - تا بیای به خودت بجنبی یه سه فازش یقه ت رو میگیره !
کاوه - هه ، نه بخدا ! ( سکوت ) ببیــن ! وقتی درآمدم در حدیّه که فقط خودمو میتونم راضی نگه دارم ، چرا یه دختر رو هم بیارم شریک بدبختیام بکنم ؟!
روشنک - وا ! خب بعدِ اینکه مدرکتو گرفتی یه کار بهتر پیدا میکنه دیگه ! 
کاوه - نه اینکه کار خیلی ام ریخته ...؟!
روشنک - بهونه نیار پسر خوب !
کاوه - من قصدِ ازدواج ندارم ... حداقل ، فعلا قصدِ ازدواج ندارم !
روشنک - آها ... حالا شد ! پس ایشالا که یه خوبِش نصیبت میشه !
کاوه - هرچی خدا بخواد همون میشه !
روشنک - صد در صد ...
( چند لحظه سکوت صحنه را پُر میکند و این سکوت را کاوه در هم میشکند )
کاوه - راستی ؟! ( مکث ) از پدرت چه خبر ؟! نگرانت که نیست ؟ ... بازم غصه میخوره ؟!
روشنک - نه زیاد ! حرفات خیلی روش اثر گذاشته ؛ دیگه الکی دلش شور نمیزنه ! ( مکث ) خیلی نگرانش بودم ، داشت خودشو نابود میکرد ! ( سکوت ) اما چند روز پیش که پیشم اومده بود ، دیگه اون غمِ بزرگ رو تو دلش ندیدم !
کاوه - عه ؟! بابات اومده بود سرِ خاکت ؟!
روشنک - نخیــر فقط شما میای ! (مکث) تو فکر کردی من بی کس و کارم و فقط تویی که بهم سر میزنی ؟!
کاوه - خیله خب بابا ، منظور بدی نداشتم ...
روشنک - ازت خیلی تعریف میکرد ؛ گفت خیلی مودب و باوقار بودی ! هرچقدرم باهات تند حرف زده تو عکس العمل بدی نشون ندادی
کاوه - ( لبخند ) خب بیچاره حق داشت حرفامو باور نکنه ! (مکث) اگه اون قضیه ورشکستی رو نمیگفتم عمرا حرفامو باور نمیکرد !
روشنک - دیدی گفتم ...؟! (مکث) ورشکستگی بابام تنها برگ برنده ی تو بود !
کاوه - هوم ... خیلی سخته آدم از عرش به فرش بیاد ؛ گمونم زندگی قانون و قاعده سرش نمیشه ... شایدم خدا میخواد ( روشنک حرفِ کاوه را قطع میکند و با اضطراب میگوید )
روشنک - اوه ! کاوه ! عمه و پسر عمــــــــه م ...!
کاوه - کــــو ؟!
روشنک - عه ! مگه میخوای ببینیشون ؟! ( مکث ) پاشو برو تا گند نزدی !
کاوه - چه گندی ؟ ( تعجب )
روشنک - عمه م خیلی زنِ هفت خطیه ! خیلی زود پشت سرم حرف در میاره ... د پاشو برو !
کاوه - آخه چه حرفی ؟!
روشنک - ای بابا ! چون من به پسرش جواب رد داده بودم الان میاد تورو سرِ قبرم میبینه ، فکر میکنه باهام رابطه ای چیزی داشتی ! ( مکث ) د پاشو برو ... رسیـــــدن !
کاوه - این مسخره بازیا چیه روشنک !؟ رابطــه چیه ؟!
روشنک - یعنی چی شو بعدا میگم ... جونِ هرکی دوست داری پاشو برو ..! 
کاوه - خیلی خب رفتم بابا ( بلند می شود ) اما اینجوری نمیشه ها ، بعدا باید مفصل همه چی رو برام تعریف کنیا !
روشنک - خیلـــه خب ! حالا میری یا نه ؟!
کاوه - چشم ( ظرف آب را برمیدارد و می رود ) فعلا !
روشنک - مراقب خودت باش !
( کاوه می رود و از صحنه خارج می شود )
روشنک - طفلک اصلا نفهمید از کجا در بره ؟! ( مکث ) ایــــش دارن میان ! اه ...
( چند ثانیه سکوت صحنه را پُر میکند ؛ مادر و پسری سر قبر می آیند و با هم صحبت هم می کنند )
عمه - ای وای کمرم ... بیا همینجاست ! ( پسره ، چند ثانیه بعد از مادر می رسد با یک ظرف آب )
عمه - میبینی مادر ؟! اگه باهاش ازدواج میکردی الان زنت زیرِ خروارها خاک خوابیده بود !!!
( پسر با سر تایید میکند )
روشنک - چه خوب که ازدواج نکرد !
عمه - نچ نچ نچ ، دنیاست دیگه ! شاید میدونست که زیاد زنده نمی مونه ، واسه همین بهت جواب رد داد !
روشنک - نخیـــرم ! خبر نداشتم ! چه ربطی داره ؟! اصلا خیلیا هستن که ... ( پسر عمه شروع به صحبت میکند و روشنک حرفش را قطع میکند )
پسرعمه - چون دوستم داشت بهم جواب رد داد ؛ نمیخواست عذاب بکشم !
روشنک - به همین خیال باش آقــــــا !
عمه - به جای این حرفا بشین یه فاتحه براش بخونیم ... بشین پسرم !
روشنک - لازم نکرده ...
( هردو مینشینند و شروع میکنند به خواندن فاتحه ... صحنه تمام می شود )
( صحنه شروع می شود ، دوربین کاوه را نشان می دهد که هنوز در کنار قبرها ایستاده و از دور نظاره گر سنگِ قبر روشنک است ! )
کاوه - خب این بیچاره ها که دارن براش فاتحه میخونن ! چرا روشنک همچین میکرد پس ؟
( صدای مردی از یک قبر شنیده می شود ، طق معمول کاوه صدای مرده را می شنود ، اما آن مرد از این توانایی خبر ندارد )
صدا - باز اون دو نفر رو داره که به یادشن ! منِ بدبخت چی ؟!
( کاوه سرش را به سمت صدا بر میگرداند )
صدا - تا وقتی زنده بودم ، همه ی فامیل تو خونه م میخوردن و میخوابیدن ! حالا چی ؟! ( مکث ) یکیشون نمیاد بگه دردت چیه مرد ؟!
(کاوه چند قدم حرکت میکند تا صدا را پیدا کند ، سردرگم است )
صدا - قوربون خدا بشم که لااقل اون منو تو این خونه ی تاریک تنها نذاشت !
( کاوه از این حرف خوشش می آید و لبخند میزند ... تقریبا قبر را پیدا کرده )
صدا - این پسرم معلوم نی قبر کیُ گم کرده داره دنبالش میگرده ! هعـــی
( کاوه بعد از چند لحظه کنار قبر مرد می ایستد )
صدا - وا ... اینکه واستاد بغلِ قبرِ من !
( کاوه مجددا لبخند زده و می نشیند )
صدا - این دیگه کیه ؟! ( کاوه خنده ی خود را به زور نگه داشته است ... بعد از کمی مکث ظرف آبی را که به همراه داشت را بر میدارد و گرد و خاک های انباشته شده روی قبر را می شورد و اسم مرده که با زیر گرد و خاک مدفون شده بود را واضح میکند (( احمد زارعی )) !
احمد - یا خدا !
کاوه - سلام !
احمد - هه ؛ تو اصلا میشنوی من چی میگم ؟! تو اصلا میشناسی منو ؟! نه ... اصلا دردمو میدونی ؟!
کاوه - جواب سلام واجبه ها !
احمد - بیا ، تحویــل بگیر ! من گفتم آخه ... آدم حسابی که سرِ قبرِ من نمیاد !!! نگو یارو خُلــه ...
کاوه - ( می خندد ) سلام احمد آقا !
احمد - نخیر ... ول کن نیست ! پاشو برو جوون ! بزار به دردِ خودم بسوزم ! بزار با بی وفایی دنیا سر کنم ..! .... ( مکث ) من که از خدا چیزی نمیخواستم ... حالا که مُردمم چیزی نمیخوام ! اصلا من کی باشم که از خدا چیزی بخوام ...
( کاوه که حالِ احمد را می بیند به شوخی می گوید )
کاوه - گفتیم جواب سلاممون رو بده ، نگفتیم که از خدا شاکی شو و شکایت کن !
( احمد که تازه به خودش آمده )
احمد - ت ت تـت تو صدامو می شنوی ؟!
کاوه - اگه قبول کنی که خُل نیستم ، بله !
احمد - بیخیال ( مکث )  مگه میشه آخه ؟!
کاوه - حالا که شده !!!
احمد - جلل خالق ! یعنی تو واقعنِ واقعا صدامو می شنوی ؟!
کاوه - خب اگه نشنوم که نمی تونم سوالاتو جواب بدم !
احمد - اونوقت صدای همه ی مرده ها رو ... ؟!
کاوه - خب آره !
احمد - آخه ... آخه چطوری ممکنه ؟! یعنی از کِی می تونی صدای مرده ها رو بشنوی ؟! ( مکث ) لابد تو تصادفی چیزی ... ها ؟!
کاوه - ( میخندد ) والا از وقتی که یادم می آد من همینجوری بودم ! بدونِ هیچ تصادفی ( مکث ) تو بچگی هم وقتی با پدر و مادرم می اومدیم سرِ خاک یه صداهایی میشنیدم ... وقتی هم می گفتم ....مامان بابام دعوام میکردن و میگفتن این حرفارو نباید جای دیگیه ای بزنم !
احمد - یعنی تو از همون اولِ اول می تونستی صدای مرده هارو بشنوی ؟!
کاوه - گمونم آره ! البته اینم بگم ... خیلی هم راحت و آسون نیست ! ( مکث ) درسته صداهای شماهارو می شنوم ، اما واضح نیست !
احمد - پس چیکار میکنی ؟!
کاوه - باید اونقدر تمرکز بکنم و به خودم فشار بیارم که صداهای نامفهوم رو درک کنم ..!
احمد - صدای منو چی ؟ ( مکث ) تمرکز کردی تا صدامو بشنوی ؟!
کاوه - هه ...! قبرِ تو اونقدر بهم نزدیک بود که نیازی به تمرکز نبود ...! فقط کافی بود خودت حرف بزنی و من با کمی دقت قبرت رو پیدا کنم ! درثانی .... اینکه من الآن اینجام شاید حکمتی داره ...!
احمد - چه حکمتی ؟!
کاوه - شاید بتونم کمکت کنم ... (مکث ) خب ؟! نگفتی از چی ناراحتی ؟!
احمد - بیخیال ( نفس عمیق )
کاوه - عه ! شاید تونستم کمکت بکنم ؛ خدارو چه دیدی ؟!
احمد - کار تو نیست ...!
کاوه - مثل اینکه رابطه ت زیاد با مرده ها خوب نیست نه ؟!
احمد - چطور ؟
کاوه - تا حالا کارِ نیمه تمومِ خیلی از مرده ها رو تموم کردم ! ( مکث ) آخریشم همین خانم شکری بود که الان دارم از سرقبرش میام! (مکث) اوهوم ! حالا اگه میخوای کمکت کنم بهم بگو ... اما اگه نمیخوای که هیچ ... پاشم برم ( این را میگوید و بلند می شود که برود ، چند قدمی برمیدارد که احمد صدایش میکند )
احمد - صبرکن ! می تونی پسرمو از جهنمی که توش هست خلاص کنی ؟!
کاوه - ( سرش را به طرف قبر برمیگرداند ) جهنـــم ؟! ( برمیگردد و کنار قبرش می نشیند ) ! منظورت چیه ؟ ( کمی سکوت )
احمد - پویا پنج سالش بود که مادرش از دنیا رفت ! ( مکث ) دست تنها بودم ! نمی تونستم هم کار کنم هم از یه بچه ی کوچیک نگهداری کنم ! ( نفس عمیق ) مادرمم مریض بود و نمی تونست پویا رو تر و خشکش بکنه ... مجبور بودم دوباره ازدواج کنم !! 
اما ای کاش هیچوقت همچین کاری نمیکردم !!!
کاوه - آخه چرا ؟! این طبیعیه ... تو که کاری بدی نکردی !
احمد - هه ، وقتی شبا خسته و کوفته از سر کارم برمیگشتم شکایت های زهره از پویا شروع می شد که آی سرمو برد ، خسته م کرد ، پیرم کرد ، دیگه نمی دونم باهاش چیکار کنم و کلی چیزای دیگه ...! ( مکث ) منم بدونِ اینکه اصل قضیه رو بدونم پویا رو مقصر میدونستم و دعواش می کردم ... هعـــی !
( کاوه با تعجب فقط به حرف هایش گوش می دهد و به سنگ قبرش خیره مانده )
احمد - اصلا فکرشو نمی کردم کسی رو وارد خونه م می کنم که بیشتر فرشته عذابه تا فرشته ی نجـــات !
کاوه - ولی آخه چرا ؟!
احمد - نمی دونم !!! از همون اولش با پویا مشکل داشت ! بهم می گفت بفرست پیش مادربزرگش بمونه !
کاوه - مگه بهش نگفته بودی که بچه داری ؟!؟!
احمد - چرا ... از روز اول می دونست من یه بچه کوچیک دارم !
کاوه - که اینطور ( مکث ) خب چرا پویا چیزی نمی گفت ؟!
احمد - طفلک پسرم خیلی سعی کرد منو قانع کنه ! اما زهره اونقدر خوب نقش بازی میکرد که حرفاشو بدونِ هیچ شکی باور میکردم!
کاوه - هـــوم !
احمد - زهره اونقدر سنگدل و بی انصاف بود که هرکاری میکرد تا پویا از چشمم بیفته !
کاوه - مثلا چه کارایی ؟!
احمد - یادگاری هایی های چندین و چند سالمو می زد میشکوند بعد می گفت کارِ پویا بوده ! یا تو خونه خرابکاری میکرد می انداخت گردنِ پویا !
کاوه - باور نکردنیه ! ( مکث ) درست مثلِ اون چیزایی که تو فیلما میبینیم ...!
احمد - خب فیلم هام براساس زندگی ساخته می شن !
( چند لحظه سکوت )
کاوه - خب ؟! سرنوشت تو چی شد ؟!
احمد - ( نفس عمیق ) پویا یازده سالش بود که من چشممو رو دنیا بستم ! مسلما بعد از مرگ من ، بدرفتاری زهره با پویا قطع نشده که هیچ ، بیشترم شده ! ( مکث ) دیر فهمیدم ! کاش قبل از مُردنم می تونستم پسرمو از دست زهره خلاص کنم !!!
کاوه - الان پویا با نامادریش زندگی میکنه ؟! با همون وضعِ اسفناک ؟!
احمد - آره !
( کاوه شانه هایش را بالا می اندازد و دستانش را به هم گره کرده و به فکر فرو میرود )
احمد - بیخود زحمت نکش ! از دست تو که کاری کاری برنمیاد ! یعنی نمی تونی کاری بکنی ! ( مکث ) بیشتر از اینم انتظار نداشتم !
( چند لحظه سکوت صحنه را پُر میکند ... کاوه سکوت را در هم می شکند )
کاوه - آها ..! ( گویا چیزی به فکرش خطور کرده ) همسایه هاتون ماجرا رو میدونن ؟! یعنی ... یعنی میدونن که زهره خانم داره پویا رو کتکش میزنه ؟! یا چه میدونم داره اذیتش میکنه ؟!
احمد - آره ... اما ! اونا هم کاری نمی کنن ؛ یعنی میدونی ، اهالی محله ما زیاد تو کارِ همسایه ها دخالت نمیکنن !
کاوه - ولی این موضوع فرق میکنه !
احمد - می دونم ... اما هیچوقت دنبال شر نبودن و نیستن !
کاوه - لااقل میتونن که شهادت بدن زهره خانوم پویا رو داره اذیت میکنه ؟!
احمد - نمی دونم ... شاید ! (مکث) چطور ؟!
کاوه - خیلی جالبه ها ...! یعنی تو خونواده تون هیچکس پیدا نمیشه که زنگ بزنه ارگان مربوطه و قضیه ی پویا رو بگه ؟!
احمد - فامیلای ما از این درک و فهما ندارن !
کاوه - ( می خندد ) مگه زنگ زدن به 123 درک و فهم میخواد ؟!
احمد - لابد میخواد !
( کاوه سرش را به نشانه ی افسوس تکان می دهد که یهو احمد میگوید )
احمد - صبر کن بینم ؛ مگه شماره پلیس 110 نیست ؟ 123 دیگه چه صیغه ایه ؟!
( کاوه اینبار کمی بلندتر میخندد )
احمد - زهرمار چته ؟!
کاوه - ( درحالی که به زور خنده ی خود را قطع میکند ) آخه کی گفته زنگ بزنن پلیس ؟! من منظورم اورژانس اجتماعیه !!!
احمد - ها ؟ ( باتعجب )
کاوه - اورژانس اجتماعی !
احمد - اون دیگه چیه ؟!
کاوه - ( لبخند میزند ) مختص همین چیزاست ؛ کودک آزاری و همسر آزاری !
احمد - جدی ؟! ( مکث ) یعنی این اورژانس اجتماعی که تو میگی می تونن پویا رو از این مخمصه نجات بدن ؟!
کاوه - صددرصد ! کارشون همینه ... ( مکث ) اما متاسفانه خیلیا هنوز با این اورژانس آشنا نیستن ! ( مکث ) اونا با کمی تحقیق و پرس و جو به پویا کمک می کنن تا به قولِ خودت از جهنمی که توش هست نجات پیدا کنه !
احمد - این عالیــــه !
کاوه - خیلی خب ... ( از جیبش یه خودکار و یه دفترچه در می آورد ) حالا آدرس خونتون رو بگو ...
احمد - واسه چی ؟!
کاوه - خب اونا علم غیب ندارن که ! باید آدرس بدم بهشون که برن سراغ پویا یا نه ؟!
احمد - درسته ...
کاوه - درضمن ، شماره تلفن چند تا از همسایه هاتون رو هم بهم باید بدی !
احمد - اونا دیگه واسه چی ؟!
کاوه - همینجور کشکی نیست که ! باید چند نفر تاییدم کنن خب !
احمد - آها ... راست میگی !
کاوه - حالا میگی یا نه ؟!
احمد - چیو ؟!
کاوه - سایز کفشتو ... ( مکث ) یه ساعته چی دارم میگم ؟!
احمد - خب هول شدم ببخشید ... بگم الان ؟!
کاوه - اگه صلاح میدونید !
احمد - باشه ( مکث ) بنویـــس !

پایان 7




تاریخ : یکشنبه 21 تیر 1394 | 12:45 ق.ظ | نویسنده : میرحسین | نظرات

  • قالب وبلاگ | بلاگ اسکای | ایران موزه