تبلیغات
خونه ی من - راز مردگان 5

http://www.webgardi2030.ir/files/fa/news/1390/10/3/8649_584.jpg

قبل از هرچیزی تشکر میکنم از امین بابت نقد های سازنده ش و راهنمایی های کاربردیش
و تشکر از رها ، ساناز و آرزو که این کار رو دنبال میکنن :)))


حالا برین ادامه مطلب


( صحنه ... قبرستان ...! صحنه با ریختن کمی گلاب روی قبر یک دختر ب اسم روشنک آغاز می شود ..! بعد از اینکه کاوه گلاب را روی قبر روشنک میریزد بلافاصله سلام می دهد )
کاوه - سلام روشنک ! چطوری ؟
روشنک - گلم کو ؟!
کاوه - جان ؟ ( تعجب میکند )
روشنک - میگم گلم کو ؟! ( مکث) مگه قرار نبود برام گل بیاری ؟!
کاوه -  آها ( میخندد ؛ دست گلی را که پشتش قایم کرده بود را بیرون می آورد و روی قبر میگذارد ) بفرمایید !
روشنک - به به ! هوم ... چه خوش سلیقــــه !
کاوه - جدی ؟! ( باتعجب)
روشنک - آره بخدا ... عالیه
کاوه - هه ، فکر نمیکردم خوشت بیاد ...!
روشنک - همین که سر حرفت موندی واسم قدّ یه دنیا ارزش داره ..!
کاوه - ( لبخند می زند ) ممنون ..!!
( چند لحظه سکوت صحنه را فرا میگیرد ، که به یکباره سوال روشنک سکوت را درهم می شکند )
روشنک - به پدرم گفتی ؟!
کاوه -  مگه قرار بود با پدرت حرف بزنم ؟!
روشنک - خیلی خری کاوه ... !! ( مکث ) من رو حرف تو حساب کرده بودم ... میدونی از کی منتظرم که بری با پدرم حرف بزنی ؟!؟؟!
کاوه - خب روشنک خودتو بزار جای من ! تو بودی چیکار میکردی ؟!
روشنک - مثلِ بچه ی آدم می رفتم حرفامو میگفتم و خلاص !
کاوه - حرفاتو میگفتی و خلاص ؟!! به همین آسونیه مگه ؟!
روشنک - آره خب !
کاوه - نخیرم ، هزار تا مکافات داره ! 
روشنک - مثلا ؟!
کاوه - مثلا اینکه من تورو از کجا میشناختم ؟! چجوری تو اینا رو بهم گفتی ؟! یا اصلا چطوری باهات حرف زدم ؟!!
روشنک - این که شد سه تا !
کاوه - چی ؟! ( تعجب )
روشنک - تو گفتی هزار تا ... هنوز 997 تاش مونده !
کاوه - الان وقتِ شوخی کردنه ؟!
روشنک - آخه تو به اینا میگی مکافات ؟!
کاوه - نیست مگه ؟
روشنک - نه ! خیلی راحت میشه اینا رو حل کرد !
کاوه - که اینطور ...! ( مکث) خب چجوری حلش میکنی  ؟!
روشنک - تو همکار من بودی ؟!
کاوه - جان ؟!
روشنک - تو شرکت ساختمونی ! ( مکث ) مثلا همکار من بودی ..!
کاوه - آها ... خب ؟
روشنک - من حسابدار بودم ، تو هم تو بخش بایگانی کار میکردی !
کاوه - حالا چرا بایگانی ؟!
روشنک - صبرکن بگم دیگه ! هفت ماهه ای مگه ؟!
کاوه - نه والا ... اما از کارای تو سردرنمیارم !
روشنک - خب یکم صبرکن میفهمی ..! ( مکث) من سرم تو کار خودم بود ؛ هرازگاهی هم به بایگانی میومدم و ازت پرونده میخواستم
کاوه - هوم ...
روشنک - تااینکه بعد از چند سال ، سرطان خونِ من شدیدتر میشه و من بعد از چندبار شیمی درمانی رو تخت بیمارستان میمیرم !
کاوه - خب بعدش ؟
روشنک - اوممم ، صبر کن فکر کنم خب !! ( مکث ) آها ، تو زیاد معاشرتت خوب نبوده ! یعنی تو خودت بودی همیشه ؛ فقط با من درد دل میکردی و حرفاتو به من میگفتی !!
کاوه -  چه لزومی داره من حرفامو به تو بگم ؟!!
روشنک - مُنگول خان ، باید یه جوری باهام صمیمی شده باشی یا نه ؟! 
کاوه - چرا باید صمیمی باشم باتو ؟!!؟
روشنک - خب اگه صمیمی نباشی مرض داری میای سرقبرم ؟؟؟!!
کاوه - راست میگیا ..!
روشنک - منم هرازگاهی باهات درد و دل میکردم و بعضی چیزا رو بهت میگفتم !
کاوه - تا اینجاش که خوب بوده ؛ شاید بتونم از پس بازیگریش بربیام ...!
روشنک - میتونی نگران نباش !
کاوه - ( نفس عمیق میکشد و سرش را تکان میدهد ) خب بعدش چی  ؟!
روشنک - بعد از چندباری که میای سرخاکِ من ، متوجه یه چیزی میشی !
کاوه - چی ؟
روشنک - اینکه یه توانایی مادرزادی داشتی ، ولی از وجودِ اون توانایی تو خودت بی خبر بودی !
کاوه - آها ...! منظورت برقراری ارتباط با مرده هاست دیگه ؟!
روشنک - دقیقا !
کاوه - اوهوم ... اونوقت فکر میکنی پدرت قبول بکنه ؟!
روشنک - چرا که نه ...!
کاوه - بروبابا ! من به پدرت بگم میتونم با مرده ها حرف بزنم اول یه دست کتکم می زنه ، بعد با تیپا پرتم میکنه بیرون !
روشنک - نترس ....
کاوه - روشنک جان من نمیتونم بگم باهات در ارتباطم !
روشنک - عه ...!
کاوه - آخه کدوم آدم عاقلی قبول میکنه من با مرده جماعت حرف میزنم و به درد و دلاشون گوش میکنم ؟!
روشنک - خب میتونی ثابت کنی ؟!
کاوه - چیو ؟!
روشنک - که با مرده ها میتونی حرف بزنی ...!
کاوه - شدنی نیست ؛ چرا قبول نمیکنی روشنک ؟!
روشنک - میشه ! کافیه به حرفایی که می زنم خوب گوش کنی ...!
کاوه - هــــــوفــــ ! بفرمایید !
روشنک - برای اینکه ثابت کنی با من در ارتباطی باید به پدرم بگی که جریان ورشکستگیش رو میدونی ... !
کاوه - ورشکستگی ؟!
روشنک - آره ..!
کاوه - چرا تاحالا درموردش چیزی نگفته بودی ؟!
روشنک - خب لابد موقعیتش پیش نیومده بود ..!
کاوه - شاید !
روشنک - حالا که دارم میگم !
کاوه - باشه .... می شنوم ...!
روشنک -  پدر من تاجر فرش بود ؛ از اون تاجرای اسم و رسم دار ! ( مکث ) یه شب زمستونی بهمون خبر دادن که حجله ی بابا آتیش گرفته و هرچی تو دکونشه داره می سوزه ! ما تا بیاییم به خودمون بجنبیم هرچی فرش بود ، تو آتیش سوخته بود ! فقط چند تا قالیچه ی خیلی کوچیک مونده بود ...! ( سکوت ) هعــــی ! اما این تازه اولش بود ! پدرم کلی چک دست این و اون داشت ... هیچکدوم رو نتونست پاس کنه ! ( مکث ) پدرم علنا ورشکست شده بود .
کاوه - ( باتعجب ) پس چیکار کردید ؟
روشنک - دار و ندارمون رو فروختیم دادیم به طلبکارا تا شرّشون از سرمون کنده شه ...!
کاوه - هوم ...
روشنک - بخاطر اینکه پیش در و همسایه زجر نکشیم  و انگشت نمای کوچیک و بزرگ نشیم رفتیم تو یه محله ی دیگه تو جنوب تهران !!! یه زندگی دیگه رو از صفر شروع کردیم !
کاوه - چه زندگی پُر افت و خیزی داشتید !
روشنک - درسته ؛ اما با همه ی سختیاش گذشت !
کاوه - خب ؟
روشنک - چی خب ؟!
کاوه - بعدش چی شد ؟!
روشنک - بعد نداره که ... الآن پامیشی مثلِ آقاها میری خونمون با ددی جونم حرف میزنی !
کاوه - بعله ( سرش را تکان میدهد )
روشنک - د پاشو دِ !
کاوه - نمیشه نرم ؟!
روشنک - نخیر ( عصبی ) کارِ حامد رو حل و فصل میکنی اونوقت منی که اینهمه باهات صمیمی ام حرفمو زمین میندازی ؟!
کاوه - حامد ؟ تو از کجا جریان رو میدونی ؟!
روشنک - چهار پنج روز پیش داشت تعریف میکرد ! دست خوش داری بخدا کاوه !! اگه تو نبودی کار ماها لنگـــ بود !
کاوه - از دست حامد ! دهنش چفت و بست نداره !
روشنک - اینجوری نگو ؛ پسر خوبیه ...!
کاوه - ( بلند می شود ) اون که بعله ( تمسخر ) ! اجازه می دی برم حالا ؟!
روشنک - میری خونمون دیگه ؟
کاوه - الان که نمیشه کار دارم ... ایشالا فردا میرم ! خوبه !؟
روشنک - وای عالیـــه ! پس من منتظرم !
کاوه - باشه ، میام خبر میدم بهت ....! فعلا خداحافظ ( صحنه را ترک می کند )
روشنک - خدا پشت و پناهت ...!
( پایان صحنه )


پایان 5
 






تاریخ : جمعه 12 تیر 1394 | 02:15 ق.ظ | نویسنده : میرحسین | نظرات

  • قالب وبلاگ | بلاگ اسکای | ایران موزه