تبلیغات
خونه ی من - راز مردگان 4

http://www.webgardi2030.ir/files/fa/news/1390/10/3/8649_584.jpg

برین به ادامه مطلب
( فرناز سر قبر حامد نشسته است و دارد حرف میزند ! )
فرناز - که اینطور ! قرار ما این بود ؟! ( مکث ) میخوام بدونم قرار ما این بود بی انصاف ؟! (مکث ) تو خوابِ منی که زنتم سالی یه بار نمی آی اونوقت رفتی تو خوابِ رفیقت گفتی روحت در عذابه ؟!!! 
( دراین حال کاوه با ظرف آب بالا سر قبر حامد می آید ، فرناز صحبت کردن را تمام می کند ؛ کاوه آب را روی قبر ریخته و آرام آرام با دستش سنگ قبر را می شورد و در این حال سوره ای را زیر لب میخواند ؛ صدای آه و ناله حامد به گوش می رسد )
حامد - تو عقل تو کلــه ت نیست ؟!
( کاوه لحظه ای خشکش میزند و بعد باز به خواندن سوره و شستن قبر ادامه می دهد )
حامد - میخوام بدونم رو چه حسابی رفتی به زنم گفتی که اومدم به خوابت ؟! 
( کاوه لبخند میزند )
حامد - من بهت گفتم برو مثلِ بچه آدم ازش بخواه ازدواج کنه نه اینکه دروغ تحویلش بده ! ( مکث ) بخـــدا یه حلزون بهتر از تو می تونست فرناز رو قانع بکنه ؛ الحق که خیلی بیشعوری ! ( عصبانی است )
کاوه - خدا بیامرزتش ! ( کمی آب روی قبر میریزد )
حامد - نریز اون صاب مرده رو ، خفه م کردی  !
( کاوه ظرف آب را کنار قبر ، روی زمین میگذارد ؛ لحظاتی سکوت حکم فرماست . کاوه و فرناز هردو به قبرِ حامد زل زده اند و در افکار خود غوطه ور هستند ... کاوه سکوت را می شکند . )
کاوه - ببینید خانم تهرانی ! شمابهتر از می دونید که هرشروعی یه پایانی هم داره ! یعنی شروع هر چیزی وابسته است به پایانش ؛ حالا ممکنه این پایان شیرین باشه و اونجوری که ما میخوایم  ، یا تلخ باشه و برخلاف میل ما !!!
حامد - برو سر اصل مطلب !
کاوه - نمیدونم منو چقدر میشناسید ! اما من کسی نیستم که تو زندگی مردم سرک بکشم و بخوام نظر بدم !
حامد - خب که چی ؟!
کاوه - ( نفس عمیق ) شما باید قبول کنید قصه ی زندگی شما و حامد خیلی وقته تموم شده !
( فرناز در حالی که اشک چشمانش را پر کرده با صدایی لرزان میگوید )
فرناز - خیلی زود تموم شد !
کاوه - میدونم ! قبول کردنش سخته ، خیلی سخـــت ! اما شما نمیتونید تا آخر عمرتون اینجوری زندگی کنید ! خودتونم خوب میدونید که دلبستگی به چیزی که وجود نداره بی فایده س ! درسته ؟!
( فرناز با صدایی لرزان پاسخ میدهد )
فرناز - بله !!
کاوه - راهی که شما انتخاب کردید بدترین راه ممکنه !
حامد - آ قوربون دهنت !
کاوه -شما تو یه جاده بی انتها هستین که مقصدتون همیشه سردرگمی و تنهاییه !
( فرناز با سرشش تایید می کند )
کاوه - حامد از این وضع ناراضیه و داره عذاب میکشه !
حامد - آره بخدا ..!
( چند لحظه سکوت )
فرناز - میگید چیکار کنم ؟!
حامد - چمچـــاره !
کاوه - چرا یه فرصت دیگه به خودتون نمیدید ؟!
فرناز - منظورتون چیه ؟!
کاوه - ببینید ، من مطمینم خیلیا تا حالا چندین و چند بار باهاتون درمورد ازدواج مجدد حرف زدن اما شما بهشون جواب سربالا دادید ..! ( مکث ) ولی به آینده تون چی ؟! فکر کردید ؟! بالاخره یه روز میاد که نه پدرتون کنار شماست نه مادرتون ...! وقتی پیر شدید و نیاز داشتید یکی کنارتون باشه چی ؟!؟!
( فرناز در فکر فرو رفته و هرازگاهی با سرش تایید میکند )
کاوه - تا آخر عمرتون میتونید فقط با یادِ حامد زندگی کنید ؟!
فرناز - هیچکس واسه من حامد نمیشه ...!
کاوه - بخدا هستن کسایی که خیلی بهتر از حامدن !
حامد - هوی ! حرف دهنتو بفهم مردک !
کاوه - منظورم اینه که خیلیا هستن که میتونن شما رو خوشبخت کنن !
حامد - آها ، از اون لحاظ !
فرناز - نمیدونم ...! شاید !
کاوه - بخدا این آرزوی حامده و از تهِ دلش میخواد که شما سر و سامون بگیرید ! ( مکث ) باورکنید فقط با تشکیل زندگی مشترک مجدده شماست که روحِ حامد رو به آرامش می رسونه !
حامد - آ قوربون آدم چیز فهم !
فرناز - یعنی شما میگید برای اینکه حامد روحش به آرامش برسه باید ازدواج بکنم ؟!
حامد - آره خب !
کاوه - صددرصد ...
فرناز - اما من فکر میکنم اون ناراحت میشه ! نمیخوام بی وفایی بکنم ؛ دلم میخواد ، تا آخر عمرم به عشق حامد وفادار بمونم !
حامد - بابا بی وفایی کیلو چنده ؟ عه ! آینده خودتو خراب نکن دختر !
( چند لحظه سکوت )
کاوه - آرزوی هرمردی خوشبختیِ عشقشه ! حامد تا شما رو سر و سامون گرفته نبینه روحش تو عذابه ؛ حرفمو باور کنید خانم تهرانی !  ( مکث ) امیدوارم با کسی که واقعا لایق پاکی و نجابت شماست یه زندگی جدید رو شروع کنید !
فرناز - شما مطمینید که حامد اینو ازم میخواد ؟!
حامد - بابا بله ، بله ،بلــــه !
کاوه - ( لبخند ) خیلی خوبه که شما بعد از اینهمه سال هنوزم به عشقتون وفادارید ، با اینکه دیگه ندارینش ! ( مکث ) حامد چقدر خوش شانس بوده که شما همسرش بودید !
فرناز - نگفتید ؟! ( مکث ) مطمینید حامد اینو ازم میخواد ؟!!!
کاوه -  اونقدری به دوستی خودم و حامد اعتماد دارم که قول میدم همین الان منتظر جوابِ شماست ! ( مکث ) منتظره تا بهش قول بدین دوباره ازدواج میکنید ! ( کمی سکوت )
هه ، تازه این ازدواج هم به حامد کمک میکنه هم به من !
فرناز - چرا شما ؟! ( با تعجب )
کاوه - آخه اینطوری حامد هم دیگه خوابای منو اشکال نمیکنه !
(فرناز لبخند میزند و سرش را تکان می دهد ) - از دست شما !!
کاوه - خب ! من پاشم برم شاید شماها حرف خصوصی داشته باشید بخواید بهم بگید ! ( دستش را روی قبر میگذارد )
کاوه - خب حامد جون ، اینم از ماموریت سخت ما !! ایشالا بعدا بهت سر میزنم !
حامد - مگه می تونی سر نزنی ؟!
( کاوه در حالی که دارد بلند می شود )
کاوه - نه والا !
( فرناز تعجب میکند و به کاوه نگاه میکند که کاوه دارد با چه کسی حرف میزند ؟! )
حامد - راستی دفعه بعد هم میای یه شاخه گلم بیاری بد نیست !
کاوه - کاکتوس خوبه ؟!
حامد - اونو بزار سر قبر خودت !
کاوه - ( می خندد ) چشم !
( حال فقط جملات یک طرفه کاوه را میشنویم ... به عبارت ساده تر از نگاهِ فرناز به صحنه نگاه میکنیم و صدای حامد را نمی شنویم و فقط صدای کاوه است و تعجب های پی در پی فرناز )
کاوه - عوضِ دستت درد نکنه س دیگه ؟! ( کمی سکوت ) باشه ، دارم برات جناب !! ( کمی سکوت ) که اینطور ...!!
( کاوه سرش را به سمت فرناز بر میگرداند )
کاوه - خانم تهرنی من تو ماشین منتظرتونم !
( فرناز که هنوز ماتِ چیزهایی است که دیده و شنیده به خود می آید )
فرناز - ها ...! ماشین !؟
کاوه - ( لبخند ) عرض کردم تو ماشین منتظرتونم !
فرناز - نه آقای رادمنش ؛ من خودم میرم شما دیگه زحمت نکشید ...!
حامد - زحمت چیه بابا ، بزار ببره خب !
کاوه - شما با آژانس اومدید با آژانسم برمیگردید ... !
حامد - آژانـــس ؟!
فرناز - آقای رادمنش ! من که عذرخواهی کردم بابت اون حرفم !! بازم شرمنده ...
حامد - جریان چیه بابا ؟!؟!
کاوه - شوخی کردم بابا ، این حرفا چیه !! ( درحالیکه دارد صحنه را ترک میکند ) تو ماشین منتظرم !
حامد - ( با صدایی بلندتر ) مراقب خودت باش !!
کاوه - ( فقط صدایش شنیده می شود ) چشم !
( فرناز مسیر رفتن کاوه را می بیند و بعد از چند ثانیه رو به قبر حامد کرده و میگوید )
فرناز - آدم عجیبیه !
حامد - کجاش عجیبه ؟! به این خوبی !
فرناز - رفیقاتم مثلِ خودت مرموزن !
حامد - عه ؟! من مرموزم حالا !؟! بشکنه این دست که نمک نداره ... ( مکث ) به من میگه مرموز ! منو باش که به فکر سر و سامون گرفتنِ تو ام !
فرناز - راستی برات قرآن آوردم ...!
حامد - نوموخوام ، قهرم ( به حالت بچه گانه ، خودش را لوس می کند )
فرناز - اوممم ، کدوم سوره ؟!
حامد - نوموخوام دیگه ...!
فرناز - الرحمن ؟!! یاس ؟؟!؟! ( مکث ) کدومیکی ؟!؟!
حامد - عجب گیری کردیما ...؟! دختره پاک خُل شده .... کاوه بیا اینو وردار ببر بابا !
فرناز - صبر کن اول یکم آب بریزم رو سنگ قبرت خنک شی !!
حامد - نمیخوام ... نریزیا ... ( ظرف آب را از زمین بر میدارد ) جونِ مادرت نریز .... خواهش میکنم  ( ظرف را کمی خم میکند و میخواد آب را بریزد ) اوهوی میگم نریز .... نریـــــــز ..!!
( آب را میریزد و حامد که مثلا سردش شده جیغ میزند ؛ این صدا با افکت صوتی کمی ریورب و تکرار خواهد داشت ... و بعد صدای جیغ حامد صحنه تمام می شود )
(صحنه / ماشین کاوه ؛ فرناز دربِ عقب خودرو را باز کرده و می نشیند )
فرناز - خیلی ببخشید آقای رادمنش ، معطلتون کردم ! ( درب را می بندد ) ( کاوه آینه را دستکاری میکند )
کاوه - نه بابا چه معطلی ! خوشحالم که تونستم کاری برای حامد بکنم ( استارت می زند ) ایشالا شما هم خیلی زود به وعده تون عمل کنید ... ( فرناز نفس عمیقی می کشد ؛ اتومبیل آرام آرام شروع میکند به حرکت کردن ... یعد از لحظاتی سکوت ، کاوه با پرسیدن سوالی سکوت را می شکند )
کاوه - مسیرتون کجاست خانم تهرانی ؟!
فرناز - نکنه میخواید منو تا مقصدم برسونید ؟!
کاوه - اشکالی داره ؟
فرناز - نه ..! منظورم اینه که زحمتتون میشه آخه !
کاوه - ( بوق میزند ) نه بابا چه زحمتی ؛ چهار پنج تا کلاچ و دنده که قابل شمارو نداره ... ( مکث ) نگفتید مقصدتون کجاست !؟
فرناز - آزادی پیاده میشم !
کاوه - آزادی ؟! ( تعجب )
فرناز - بله ...
کاوه - خانم تهرانی !!! ( مکث ) آزادی که پایانه س !!
فرناز - نه ... منظورم شهرک آزادیه !
کاوه - آها ...
(سکوت حکم فرماست ، بعد از چند بار صدای بوق که توسط کاوه بصدا در می آید اینبار فرناز سر سخن را باز میکند ! )
فرناز - آقای رادمنش ؟!
کاوه - بله ؟
فرناز - می تونم یه سوال شخصی ازتون بپرسم ؟!
کاوه - بفرمایید ( درحالیکه تعجب کرده است ... )
فرناز - ببخشید ، ولی من کنجکاوم بدونم شما که پدر و مادرتون رو از دست دادید با کی و کجا می مونید ؟!
( فرناز منتظر جوابش است اما کاوه در فکر فرو رفته و لب پایینی خود را میجود ، بعد از چند لحظه سکوت فرناز که هنوز مستاسلانه منتظر جواب است از سکوتِ کاوه می ترسد )
فرناز - آقای رادمنــش ؟ ( با دلهره ) ( بعد از چند لحظه مکث کوتاه کاوه جواب میدهد )
کاوه - کافـــی شاپ !
فرناز - چی ؟!
کاوه - توی کافی شاپ !
فرناز - کافـــی شاپ ؟!
کاوه - هه ، من روزا تو یه کافی شاپ کار میکنم ؛ شبا هم از مدیر اجازه گرفتم تو اتاقک پشتی کافی شاپ میخوابم ! 
فرناز - یعنی شما واقعا ؟ ... باور نکردنیه ... ولی ، آخه چطوری ؟!؟!
کاوه - ( می خندد ) چرا باور نکردنیه ؟! برای خرج و مخارج دانشگاه باید کار کرد دیگه !
فرناز - آخه چجوری ممکنه شما تو یه کافی شاپ کار کنید ؟
کاوه - ( درحالیکه تعجب کرده ) مگه اونایی که تو کافی شاپ کار میکنن آدمای عجیب و غریبی ان ؟! اوناهم یکی ان مثلِ من و شما !
فرناز - ( درحالیکه سرش را پایین انداخته در افکار خود غرق است ، کاوه آینده جلویی را کمی دستکاری میکند و از آن فرناز را نگاه میکند که سرش را پایین انداخته ... صحنه تمام می شود )
( صحنه - کافی شاپ )
( داخل کافی شاپ کسی نیست ، شب است و تمامِ مشتری ها رفته اند . کاوه با دستمالی مشغول تمیز کردن میزها و صندلی هاست ...! گارسون دیگری - مسعود - مشغول جمع کردن ظرف های روی میزهاست !  )
مسعود - یه روز از عمرمون هم گذشت ... به همین سادگی ! 
( کاوه زیر چشمی نگاهش می کند )
مسعود - پسره هم سنِ منه ، میاد واسه چهار تا کیک و دسر خدا تومن خرج میکنه ... اونوقت من هشتم گرو نهمه ! ای خـــدا ...
کاوه - ناشکری نکن مرد !
مسعود - ناشکری نیست عزیزم ، حرفِ دله ! من نمیدونم این چه حکمتیه که خدا به یکی هرچی که میخواد میده اما اونیکی رو تو آتیش زندگیش می سوزونه !
کاوه - خدا صلاح بنده هاشو بهتر از هرکسی می دونه ، لازم نکرده براش تعیین نکلیف بکنی !
مسعود - زر نزن بابا !
کاوه - عه !!!
 ( مسعود از کادر خارج می شود و وسایل را به آشپزخانه می برد ! از آنجا صحبت می کند )
مسعود - یعنی از وضعی که داری راضی هستی ؟
کاوه - ناراضی ام نیستم ... همین که نفس میکشم و تنم سالمه خدا رو شکر !
( مسعود از آشپزخانه به صحنه بر میگردد و سر میز دیگری می رود و مشغول جمع کردنِ وسایل آن میز می شود )
مسعود - از حرفای پیرمردا می زنی !
( کاوه به سمت مسعود می رود و دستمال را بر شانه ی او می اندازد و با لبخند می گوید )
کاوه - پیرمردا هم یه روز جوون بودن !
مسعود - واقعا ؟!
کاوه - یعنی اونام مثلِ ما فکر میکردن ...!
مسعود - خب که چی ؟
کاوه - خب حالا به این نتیجه رسیدن که دنیا جای سگ دو زدن نیست ...! آخرش چیزی گیرت نمی آد ، دست خالی از این دنیا میری!
( مسعود وسایل این میز را هم جمع میکند و همه را در دستانش میگیرد و به سمت کاوه برمیگردد و میگوید )
مسعود - من ترجیــح میدم سگ دو بزنم ! شما هم برو موعظه ت رو بکن که دست خالی از این دنیا نری ( تمسخر ) ایکـــبیری !
( مسعود به سمت آشپزخانه می رود و کاوه سرش را به نشانه ی افسوس تکان میدهد ... کاوه یکی از صندلی ها را میکشد و مینشیند ...! مسعود از آشپزخانه می پرسد )
مسعود - راستی ، برنامه ی فردات چیه ؟!
کاوه - هیچی ! شاید یه سر به دوستم بزنم !
مسعود - کدوم دوستت ؟!
کاوه - تو نمیشناسی !
( مسعود از آشپزخانه برمیگردد و روبه روی کاوه روی صندلی می نشیند ، درحالیکه یک بشقاب کیک با خودش نیز آورده ! مسعود کیک را می برد و یک تکه در دهانش میگذارد و ادامه میدهد ... )
مسعود - خب ... بگو بشناسم !
کاوه - ( با دستش به کیک اشاره میکند ) این دیـــگه چیه ؟!
مسعود - کیکه دیگه !
کاوه - من فکر کردم سنگِ پاس ! (مکث) منظورم اینه از کجا آوردی ؟!
مسعود - مال یکی از این مشتریا بود ... دست نخورده و آکبنده ! هه ... ! مردم چه پولایی دارن ( کیک را باز می برد )یه گاز هم به کیک نزده بود ( تکه دوم را باز در دهانش می گذارد و درحالی که مشغول جویدن است ادامه می دهد ) تازه قهوه اسپرسو اون بچه هم مونده بود ...
پسره هنوز پشت لبش سبز نشده اومده واسه دوتا نمیدونم اسپرسو 30 تومن پول گذاشته رو میز من بیام بردارم... بچه معده ش تعجب کرده نتونسته بخوره همشو ... سالم گذاشته رو میز رفته فلان فلان شده.  ( کاوه دارد همونجوری به او نگاه می کند )
مسعود - خب ... ؟ کی هست این شازده ؟!
کاوه - ( با بی میلی ) آدم مهربونیه ! قلب بزرگی داره ...
مسعود - ای ول بابا ؛ تو دوست مهربون داشتی و رو نمی کردی ؟!
کاوه - مگه من چمه ؟! ( با تعجب )
مسعود - هیچیت نیست ! فقط یکم خشکی ..! ( به کیک اشاره می کند ) میخوری ؟!
کاوه - نخیـــــر !
( مسعود تکه آخر را هم در دهانش میگذارد )
مسعود - تو نخوری خودم میخورم ! 
( کاوه میخندد .... لحظاتی با سکوت سپری میشود ... مسعود کیک را در کمال آرامش تمام و کمال میخورد و بعد از تمام شدنِ کیک رو به کاوه می کند میگوید )
مسعود - قربون دستت این بشقاب منم میشوری ؟
کاوه - کار همیشگیمه ...!
مسعود - آ قروبونت بشم ... ( لُپ کاوه را میکشد )
کاوه - نکــــــــن !
( مسعود می خندد و صحنه را ترک میکند )
کاوه - اون درم قفل کن ...!
مسعود - اطلاعت ...!
( صحنه تمام می شود )

پایان 4








تاریخ : سه شنبه 9 تیر 1394 | 01:13 ق.ظ | نویسنده : میرحسین | نظرات

  • قالب وبلاگ | بلاگ اسکای | ایران موزه