تبلیغات
خونه ی من - راز مردگان 3


http://www.webgardi2030.ir/files/fa/news/1390/10/3/8649_584.jpg

برین به ادامه مطلب
حامد - یه کار بگم برام میکنی ؟! (مکث) تورو خـــدا !
کاوه - چیـــکار  ؟
حامد - میخوام باهاش حرف بزنی !!
کاوه - برو بابا !! همین یه سال پیش بخاطر نامه ی عاشقانه مهرشاد خان ، با چک و لگد دختره شست و شوی شخصیتی شدم !
حامد - آخه کی از تو خواست نامه عاشقانه بدی به فرناز ؟! من فقط میخوام باهاش حرف بزنی ... قانعش کنی !
کاوه - شرمنده م رفیق ؛ این یه قلمو بیخیال !
حامد - یه بار تو عالم رفاقت ازت کمک خواستما !
کاوه - بابا من با پسرجماعت نمیتونم درست و حسابی صحبت کنم ، اونوقت انتظار داری برم با فرناز حرف بزنم ؟! 
حامد - مگه لولوخرخره ست آخه ؟! از هیکلت خجالت بکش مرد گنده ...!
کاوه - شرمنده ... ما نیستیم !!
( کاوه بلند می شود و قصد ترک کردن محل را دارد )
حامد - بابا پای آینده ی یه دختر در میونه بی معرفــــت !
( چند لحظه سکوت و بعد کاوه بعد از کمی تامل می پرسد )
کاوه - منظورت از اینکه گفتی پای آینده فرناز این وسطه چی بود ؟!
حامد - چه عجب !! آقا دلشون به رحم اومد ؛
کاوه - مسخره بازی درنیار حامد ... رک و واضح بگو منظورت چی بود ؟!
حامد - خیلی خب بابا میگم ، فقط بگیر بشین !!
( کاوه با بی میلی و کلافگی می نشیند )
حامد - بهش بگو با آینده خودش بازی نکنه ... بگو ازدواج کنه !
کاوه - ازدواج ؟! ( تعجب )
حامد - زهر مار .... مگه چیز عجیبی گفتم ؟!
کاوه - نه ...! ولی ... فرناز که متاهله !!
حامد - هه ، به همه همینو میگه ؛ اما مجــــــــرده !
کاوه - برو بابا ... پس اون حلقه که اینهمه مدت رو انگشتش بوده رو تو داری انکار میکنی ؟!
حامد - انکار نمیکنم ... اما میدونم مجرده !
کاوه - من که سردرنمیارم چی میگی !!!
حامد - ( نفس عمیق ) مثلِ اینکه مجبورم یه رازی رو بهت بگم ! رازی که بین من و اونه ...! ( مکث ) من و فرناز همدیگه رو خیلی دوست داشتیم !     
برخلاف میل خانواده هامون باهم ازدواج کردیم و زندگیمونو شروع کردیم ... همه چی عالی بود ! درسته یکم سخت میگذشت اما بخاطر عشق و علاقه ای که این وسط بود سختی هارو هم به جون میخریدیم ...!
کاوه - خب ؟
حامد - من کارم پخش دارو به داروخونه های خارج شهری و اورژانس های بین راهی بود ؛ پول خوبی بهم میدادن ، متم برای اینکه برای فرناز زندگی خوبی بسازم سخت کار میکردم ! تا اینکه ...
کاوه - تااینکه چی ؟
حامد - تا اینکه یه روز تو راه برگشت ، بخاطر انحراف به چپ یه وانت ، تصادف شدیدی کردم و بعد از چند روز تو کما موندن تموم کردم !
کاوه - خدا بیامرزدت !!!
حامد - مرض ! من دارم باهات جدی حرف میزنم مرد حسابی !
کاوه - خب منم جدی گفتم !
حامد - مطمینی جدی گفتی ؟
کاوه - حالا هرچی ... خب ؛ میگفتی ؟!
حامد - بعد از مُردنِ من ، فرناز دیگه اون فرناز سابق نشد ! رابطه ش باهمه سرد شد ؛ شد یه آدم بی روح و خشک !
اون هنوزم فکر میکنه زنمه و نمیخواد قبول کنه که تاآخر عمر نمیتونه اینجوری سر بکنه ؛ به همه ی خواستگاراش داره جواب رد میده و با این اوصاف داره آینده ش رو نابود می کنه ! ( سکوت )
کاوه - خب ؟!
حامد - خب و کوفت ! مگه فیلم سینماییه مردِ حسابی ؟! اینا رو گفتم تا بری باهاش حرف بزنی و متقاعدش کنی ...!
کاوه - آخه چجوری بهش بگم حامد ؟!
حامد - یه جوری که هم زندگی اونو نجات بدی هم روحِ منو آروم بکنی ...!
کاوه - بابا من از پسش برنمیام ... میرم گند میزنم بدتر میشه ها !
حامد - نتـــرس ، فقط کافیه خودتو باور داشته باشی !
کاوه - خدا بگم چیکارت نکنه حامد ، خب مشکل اینجاست که خودمو باور ندارم !!
حامد - کاوه !! ( عصبی )
کاوه - ( میخندد ) خیلی خب ؛ ولی تا دوشنبه باید صبر کنیا !
حامد - چرا ؟
کاوه - چون دوشنبه باهاش کلاس دارم ...
حامد - آها ...
(صحنه تمام میشود ؛ داخل دانشکده هستیم و دانشجوها جلوی بولتن مشغول خواندن اعلان ها هستند ، فرناز نیز با جمعی از دانشجویان مشغول مطالعه ی اعلان های روی بولتن است ؛ کاوه از دور در کادر دیده می شود ، آرام آرام به سمت دانشجویانی میرود که فرناز در جمع آن هاست ، منتظر میماند تا فرناز از جمع جدا شود . بعد از جدا شدن کاوه صدایش می کند )
کاوه - خانم تهرانی ؟!
( فرناز کمی مکث کرده و به سمت صدابرمیگردد و کاوه را میبیند )
فرناز - سلام آقای رادمنـــش ! خوب هستین ؟!
کاوه - ممنون شما خوبید ؟!
فرناز - متشکرم ... کاری داشتید با من ؟!
کاوه - نه ... یعنی بله ! راستش ...
( دوربینِ دیگری تصویربرداری را ادامه میدهد ، این دوربین کاوه و فرناز را از فاصله ای دور تر فیلمبرداری میکند ، کاوه و فرناز دارند صحبت میکنند اما چه میگویند مشخص نیست ؟!! بیژن و بهرام در کادر هستند و کاوه را میبینند که با فرناز صحبت میکند ! )
بیژن - عه عه عه !! میبینی تورو خدا ...!
بهرام - کاوه خان وقت گرانبهاشون رو باماها تلف نمیکنن که ... !
بیژن - دارم براش ! نچ نچ نچ ...
بهرام - هه ، نیگاش کن ! معلوم نیست چیا داره میگه بهش ...
( دوربین دوباره به حالت قبل بازمیگردد و کاوه و فرناز را فقط در کادر داریم که ادامه ی دیالوگ هایشان را می شنویم ... )
فرناز - من رو چه حسابی باید حرفاتون رو باور بکنم آقای رادمنش ؟!
کاوه - مگه نمیگید اینارو هیچکس نمیدونست ؟!
فرناز - چرا ... !
کاوه - مگه نمیگید این یه راز بود که فقط خودتون ازش خبر داشتید ؟!
فرناز - چرا ... !
کاوه - خب دلیل از این واضحتر که من دارم بهتون حقیقت رو میگم  ؟!
فرناز - به هرحال من حرفاتونو باور نمیکنم ! ( این جمله را میگوید و میخواهد که از پیش کاوه برود ، چند قدمی که برمیدارد ، کاوه با کمی صدای بلند تر میگوید )
کاوه - من با حامد حرف زدم !
( فرناز باتعجب برمیگردد )
فرناز - باهاش حرف زدید ؟!
کاوه - بله ... عه ... یعنی !! اومد به خوابم !
فرناز - حامد ؟ اومد به خوابتون ؟! ( با حالت بازجویی )
کاوه - بعله ... بهتون که گفتم ! من و حامد باهم دوست بودیم ؛ بخاطر همینه که راز بین شما و حامد رو هم میدونم !
فرناز - نمیدونم ... ( به فکر فرو میرود )
( لحظاتی را در سکوت هستیم )
کاوه - بهم اعتماد کنید خانم تهرانی ! اطمینان داشته باشید من دلیلی برای دروغ گفتن به شما ندارم !
فرناز - اگه مطمین نبودم ، الان منو روبه روتون نمی دیدین آقای رادمنش !
کاوه - ( لبخند ) پس اگه اجازه بدید بقیه حرفامونو سرخاکـــ حامد بزنیم ...!
فرناز - ببخشید ؟! ( تعجب )
کاوه - خواهش میکنم خانم تهرانی !! میخوام حامد هم شاهد حرفای ما باشه !
فرناز - ولی آخه ... ( کاوه حرفش را قطع میکند )
کاوه - اگه هنوزم حامد براتون مهمه حرفمو گوش کنید ( مکث ) خواهش میکنم !
(سکوت صحنه را فرا میگیرد و این صحنه نیز تمام میشود ! )
(صحنه - ماشین کاوه ؛ دوربین از جلو اتاقک اتومبیل را نشان میدهد ، حامد درحال رانندگی است و فرناز عقب نشسته و در افکار خود غرق است ! سکوتِ سنگینی فضا را پرکرده است ، صدای تلفن همراه فرناز سکوت را درهم میشکند )
فرناز - بله ؟! سلام مامان ! خوبم ممنون ...! تو خوبی ؟ ( مکث ) من ؟! اوممم ... دارم میرم سرخاکـــ حامد ! نترس ( با کلافگی ) لازم نکرده دلت شور بزنه مگه من بچه دبستانی ام مامان ؟! ( چند لحظه سکوت ) چیزه ... با آژانس میرم ! ( نگاه شرمساری به کاوه میکند و کاوه لبخند میزند )
خب دیگه ... کاری نداری ؟؟؟ تو هم مواظب خودت باش ؛ خداحافظ !
( تلفن را قطع میکند ، سرش را پایین انداخته و با گوشی ور میرود ... بلافاصله کاوه را مورد خطاب قرار میدهد )
فرناز - توروخدا ببخشید آقای رادمنش ، بخدا مجبور شدم بگم دارم با آژانس می رم !
کاوه - ( بالبخند ) خب اشکالی نداره ، منم کرایه ش رو میگیرم ..!
( هردو میخندند ، مدتی سکوت در صحنه حکم فرماست تا اینکه کاوه بر سکوت غلبه میکند و به صحبت ادامه می دهد ... )
کاوه - پدر و مادر نعمت بزرگیه ! ( فرناز با کنجکاوی و تعجب مسیر نگاهش را به سوی کاوه برمیگرداند ، کاوه کماکان به جلو نگاه می کند اما به حرف زدن ادامه میدهد ) ... تا وقتی هستن ، آدم نمی فهمه چه غنیمتی ان اما وقتی ترکت میکنن تازه می فهمی که چقدر بی پناهی ! ( نفس عمیق ) قدر پدر و مادرتون رو بدونید خانم تهرانی ! ( مکث ) کاش میشد فقط یه بار دیگه دستای خسته ی پدرمو ببوسم ؛ کاشکی فقط یه بار دیگه می تونستم سرمو رو دامن مادرم بزارم !  حاضرم کل زدگیمو بدم تا فقط یه بار دیگه ببینمشون ... ( چند قطره اشک از گوشه چشمان کاوه سرازیر می شود ... )
فرناز - مـ مـ ممــ من نمیدونستم شما پدر و مادرتون رو از دست دادین ! یعنــی هیچکس نمی دونست !
کاوه - هه ، هرکس تو زندگیش رازهایی داره ... اینطور نیست ؟!
فرناز - اما من از شما رو الان فهمیدم ( باتعجب )
کاوه - ( میخندد ) خب پس ، بی حساب شدیم !! 
( فرناز هنوز منگ است و متوجه منظور کاوه نشده )
کاوه - من راز شما و حامد رو میدونم ، شما هم راز منو !!! ( مکث ) یک یک مساوی ! ( هردو میخندند و صحنه تمام میشود )

پایان 3




تاریخ : جمعه 5 تیر 1394 | 02:35 ق.ظ | نویسنده : میرحسین | نظرات

  • قالب وبلاگ | بلاگ اسکای | ایران موزه