تبلیغات
خونه ی من - راز مردگان 2


http://www.webgardi2030.ir/files/fa/news/1390/10/3/8649_584.jpg

برین به ادامه مطلب

( دوربین سنگ قبرها را نشان می دهد و از پایین پاهای کاوه را نشان می دهد که روی قبرها راه می رود ، بدون هیچ حرفی !             بعد از چند لحظه کنار یک قبر ایستاده و باکمی مکث کنارش می نشیند . آب را روی قبر ریخته و با دستش کمی روی آن را می شوید ، سپس چند ضربه بر سنگ زده و آرام زیرلب فاتحه زمزمه می کند ...! اواسط سوره ی حمد ، صدایی به گوش می رسد که صدای همان مرده ی داخل قبر است - حامد - یک پسر شوخ !! )
حامد - ای تو روحت !
(کاوه در حالی که سرش را به نشانه ی افسوس تکان می دهد فاتحه را ادامه می دهد )
حامد - صددفعه گفتم وقتی میخوای فاتحه بخونی مثلِ آدم بشین سرقبر آدم ! ( مکث ) حتما لازمه قبل از خوندنِ فاتحه با دستت اون سنگِ بی صاحابُ ضربه فنیش بکنی ؟!
( کاوه در حالیکه باز هم آب روی قبر میریزد ، با شوخی به حامد جواب میدهد )
کاوه - تقصیر منه که میام برات فاتحه می خونم !
حامد - بابا مگه من میگم نخون ؟! میگم بیا مثلِ آدیمزاد آروم تلاوت کن ؛ با اون تق و توقی که تو راه میندازی مرده هم زنده میشه ، چه برسه به من !!
کاوه - اونوقت شما مرده محسوب نمیشی ؟!  ( با تمسخر )
حامد - خیــــر ! بنده به خواب ابدی فرو رفته ام ؛ وعده ی خداوند نزدیـــک است ! نزدیک است همان روزی که زمین شکـــافته می شوند و کوه ها به لرزه درخواهند آمـــد ! نزدیـــک است ...
کاوه - بس کن دیگه ! حیفِ من که با مرده جماعت سر و کله می زنم !
حامد - خب می خواستی نزنی پسرجان ! من که برات نامه ی فدایت شوم ننوشته بودم !! ها ؟؟؟!! خداییش نوشته بودم ؟! نه ... نوشته بودم ؟!!! نه ... خداوکیلی نوشته بودم ..؟!!؟؟ دِ بگو دِ .... !!! نوشته بودم ؟!؟!؟!
کاوه - یه چیزی ام بدهکار شدم ؟!
حامد - خب مشکل از خودته عزیزم !
کاوه - بعله ... وقتی به جای چندتا آدم زنده میام با دوسه تا مرده سروکله میزنم ، عاقبتم بهتر از این نمیشه ( مکث ) گناه منِ بدبخت چیه آخه ؟!
حامد - گناهت اینه که شعور نداری برا خودت دوست و رفیق دست و پاکنی ؟!
کاوه - نخیرم ؛ می ترسم آقاجان !!
حامد - میترســـــی ؟!!! جلل خالق !!! از چی می ترسی مومن ؟!!! فکر میکنی اگه با کسی دوست بشی میاد میخوردت ؟!         نکنه از این فیلمای زامبی مامبی زیاد میبینی کاوه ؟! ( مکث ) میخوای برات چند تا انیمیشن خوب معرفی کنم ؟!؟!؟
کاوه - عه !!
حامد - پلنگ صورتی ؟! ( مکث ) تام و جری ؟  ( مکث ) یوگی و دوستان ؟!! ...!!!  (مکث ) باربی ؟!
کاوه - بس کن دیگه حامد ! ( عصبانی است )   
حامد - بی تربیت ( با لحن دخترانه )
کاوه - ( سرش را تکان می دهد ) نمی خوام کسی بفهمه می تونم با مرده ها حرف بزنم ؛ این توانایی داره عذابم میده ... کاشکی منم مثلِ بقیه زندگی ساده ای داشتم ! 
حامد - همیـــن ؟!!!
کاوه - مگه چیز کوچیکیه ؟!
حامد - خب دیوانه ، این توانایی که تو داری اسمش نعمته ، نعمت ! تو خارق العاده ای پســـر ! اینو بفهم ، مردکِ نفهم !
کاوه - میخوام صدسال سیاه نفهمم !
حامد - به درک !!!
کاوه - بابا به هرکی بگم میتونم با مرده ها حرف بزنم بهم می خندن !! یا میگن توهم زدی ، یا میگن جن زده ای چیزی شدی !!  اصلا کسی حرفامو باور نمیکنه ....!
حامد - آخه تو خودتم یکم خورده شیشه داری ، قبول کن !!
کاوه - مـــن ؟!
حامد - آره تو ...!!
کاوه - منظور ؟!!
حامد - چرا همش تنهایی ؟! چرا هیچوقت دوست صمیمی نداشتی ؟! چرا همش وقت و بی وقت اینجایی ؟! ....!!!
کاوه - خیلی خب بابا ...!!! ( مکث ) دست خودم نیست حامد ؛ لابد اینم از فیزیولوژی بدن صاب مردمه ! ( مکث ) آها ! مثلا همین امروز !!!
حامد - همین امروز چی ؟؟!! ( کنجکاو است ) !! با کسی تصادف کردی ؟؟!!! عاشق شدی ؟؟؟ نکنه مرده ی چرب و چیلی تر از من افتاده تو تورت ؟!
کاوه - یه لحظه دندون رو اون جیگر محترمت بزار تا بگم !!!
حامد - د بگو خفه م کردی !!
کاوه - هــــوف !! قرار بود با همکلاسام بعدِ عمری بریم استخر ! ( مکث ) اما من پیچوندمشون ...! باورکن ( حامد حرفش را قطع میکند )
حامد - استخــــــــــــــــــر ؟ آخ آخ آخ ... نمیدونی چقدر دلم واسه استخر لک زده !! واسه اون جکوزیای آب گرمش ! واسه اون شیرجه زدنای خرکی !!! واسه سونای خشک و آوازای سنتــــی ! ( با صدای بلندشروع میکند به خواندن یک آواز سنتی با شعر شهریار )
حامد - امشب ای ماه به دردِ دل من تسکینی / آخر ای ماه تو هم دردِ منِ مسکینی ... کاهش جانِ تو من دارم و من میبینم / که تو از دوری خورشید چه ها می بینی ...!! تو هم اِی بادیه ی پیمای محبت چون مـــن ... ( کاوه عصبانی می شود )
کاوه - هیـــــــــــس !! بس کن دیگه ...! چرا الکی جوگیر میشی تو ؟!؟!؟ خیر سرم اومدم آرامش داشته باشما ..!!!
حامد - خب از استخر و سونا گفتی منم هوس کردم دیگه ..!! ( مکث ) درضمن آرامش میخوای برو یوگا ... مدیتیشن !! اینجا خونه خاله ت نیست که !!
کاوه - باشه ، ببخشید !!
حامد - بخشیدم ! 
کاوه - هه ، از دست تو !! ( کمی سکوت ) دیگه پیش همکلاسا که هیچ ، پیش هم دانشکده ای ها هم اعتباری ندارم !!
حامد - بایدم نداشته باشی با اون تیپ و قیافه ت !
کاوه - مگه چمه ؟!
حامد - بگو چت نیست !!! بابا یه عطری ، ژلی ، چسب مویی چیزی ؟!!! ( مکث ) شبیهِ مرغ پرکنده ای ! اونم از نوع یخ زده ش ( می خندد ) والا با اون استایلِ عهدِ بــــوقت !
کاوه - کوفت ...! ( کمی سکوت فضا را پرمیکند که یهو با تغییر لحنِ کاوه و سوال دلهره انگیزش فضا از حالت سکون در می آید )
کاوه - صبر کن بینم !! تو مگــــه منو می بینی ؟!!؟
حامد - بله که میبینم ! فکرکردی من با هرکسی دوست میشم مردِ حسابی؟! اول خوب براندازش میکنم ، بعد اگه ازش خوشم اومد ، طرح دوستی رو باهاش می ریزم ! (مکث ) هه ، اینم نیروی خارق العاده ی منه دیگه !!
کاوه - پس چرا اینهمه مدت بهم نگفته بودی ؟!
حامد - مگه قرار بود بگم ؟!
کاوه - چه میدونم ...! گمونم تو رفاقت نباید چیزی رو از هم پنهون کرد ... نه ؟!
حامد - بعله ( با کلافگی )
( سکوت دوباره صحنه را تحت سلطه خود درمی آورد ، بد از کمی مکث کاوه نیز شروع میکند به ناخن جویدن و به فکر فرورفتن ! حامد با صدایی آهسته میگوید نخــور ! کاوه نمی شنود ، حامد بعد از چند لجظه کمی بلند تر میگوید ، نخور !! دفعه ی بعدی کمی بلند تر از دفعات قبلی ... نخور آقاجان !!! ... بعد از چند لحظه ، به گونه ای عصبی فریاد میزند و رشته افکار کاوه پاره می شود )
حامد - دِ نخور میگـــم !!
کاوه - چی میگی تو ؟!!؟
حامد - میگم نخور !!
کاوه - ها ؟! ( با تعجب )
حامد - ناخنتــــو میگم ...!!
( کاوه به ناخن هایش زل میزند ) هه !
حامد - من تو این مدت نتونستم این عادت کوفتی رو از سرت وا کنم !!!
کاوه - خیرسرم دارم روانشناسی میخونم ، اونوقت مشکل خودمو نمیتونم حل کنم !!
حامد - گاهی اوقات ما خودمون مشکلاتی داریم که تو حل کردنشون موندیم .... ( کمی مکث و با تعجب می پرسد ) چی ؟!؟ گقتی چی میخونی ؟!؟!؟
کاوه - روانشناسی !! ( با تعجب )
حامد - تو دولتی که نمیخونی ...؟!
کاوه - چرا نخونم ؟! مگه من چیم از بقیه کمتره ؟!
حامد - یعنی دانشجوی روانشناسی دانشگاه دولتی همین شهری ؟!؟ ( شمرده شمرده می پرسد و اضطراب دارد )
کاوه - بعله آقاجان ( با کلافگی جواب میدهد )
حامد - ( خوشحال است و با هیجان و خوشحالی ادامه میدهد ) ! وای خدایا ...! عاشقتم ..!! بالاخره میتونم به آرزوم برسم ...!!! یوهو !!! وای کاوه عاشقتــــم !! وای خدایا شکرت ... شکر ... !!! ممنونم خداجــــــــــــــون !!
کاوه - چته حامد ؟!
حامد ( میخندد ) - ببینم ، تو خانمی به اسم تهرانی می شناسی ؟!
کاوه - تهرانی ؟!
حامد - آره آره !! روانشناسی میخونه تو همون دانشگاهی که تو هم هستی ...!!!
کاوه - خب ممکنه ده بیست تا تهرانی تو دانشگاه باشه که روانشناسی میخونن !!! من از کجا باید بدونم همون خانوم تهرانیه که تو میخوای ؟! ( مکث ) درضمن .... ممکنه با اون خانومی که میگی اصلا هم دوره نباشم من !!!
حامد - بابا مگه چند تا فرناز تهرانی تو اون دانشگاه داره روانشناسی میخونه ؟!!!! ( مکث ) اذیت نکن پسر !! میشناسیش ؟!
کاوه - ( کمی فکر میکند ) نمیدونم !!! یکمی از مشخصاتش رو بگو ببینم !!
حامد - هوی مرتیکه مشخصاتش رو میخوای چیکار ؟!
کاوه - الکی فازِ غیرت نگیر بابا ...!!!
حامد - چادریه !!! قدش متوسطه ، همیشه سرش تو کتاب و درسه !!! اهل جنگولگ بازی و اینا هم نیست ..!!! عینکی هم هست !
کاوه - ( مکث و کمی فکر ) ها !! نکنه همون دختره رو میگی که مثلِ چی خودشو میگیره و حتی جواب سلام پسرا رو هم نمیده ؟!
حامد - مردکِ هیز نکنه بهش نظر داری ها ؟!
کاوه - خفه بابا ! من اصلا تو فاز اینجور چیزا نیستم ؛ فقط اوایل بهش چند بار سلام کردم جوابمو نداد .... ( مکث ) هرچند بعد از گذر یکی دو ترم ... الان لااقل جواب سلاممو میده !! دیگه افراط بکنه حالمو میپرسه !!!
حامد - از سرتم زیاده ...!
کاوه - حرف نزن تو ...!!! خودشــــه ؟!
حامد - آره ، خودِ خودشه !
کاوه - هوم .... فرنــــاز !!!
حامد - درد بی درمونُ فرناز !! خانم تهرانی ! تکرار کن ، خانم تهرانی !!
کاوه - پامیشم میرما ...!! دردتو بگو دیگه ...!!

پایان 2




تاریخ : چهارشنبه 3 تیر 1394 | 01:23 ق.ظ | نویسنده : میرحسین | نظرات

  • قالب وبلاگ | بلاگ اسکای | ایران موزه