تبلیغات
خونه ی من - راز مردگان 1

http://www.webgardi2030.ir/files/fa/news/1390/10/3/8649_584.jpg


خب ....!
نوبتی هم باشه نوبت فیلمنامه راز مردگان می باشد ....
البته رازمردگان سینماییه ها
ولی من بخش بخش می نویسم تا هم بتونید بخونید ... هم اگه پیشنهادی برای ویرایش هربخش داشتید بهم بگید ...!
حالا برید به ادامه ی مطلب






دوربین درب دانشگاه را نشان میدهد ، دانشجویان در حال رفت و آمد هستند . چهار پسر در حال خارج شدن از درب دانشگاه هستند !   یکی از آنها بدونِ اینکه با آنها صحبت کند فقط در سکوت با آنها قدم برمیدارد اما سه پسر دیگر درحال صحبت کردن و شوخی کردن با یکدیگرند ...!
بیژن - بنظر من بیخیالِ لیلا شو !
پژواک - چرا مثلا ؟!
بیژن - اون اگه لیاقت داشت که نمیرفت با ممل دوست بشه !!!
پژواک - پولای ممل که تموم بشه بازم میاد سراغم !!! هه ، دارم براش !
بیژن - ببند بابا ، نه اینکه تو هم خیلی اهل انتقامی ؟!
پژواک - نه ، نمیخوام ازش انتقام بگیرم ولی یه جوری پیش دوستاش بهش پاتک میزنم که تا عمر داره یادش نره پژواک چجوری غرورش رو له کرد !
بهرام - تو که راست میگی ..! هه ،اوندفعه رو یادت رفته ؟!؟! ( ادای لیلا رو با کمی اغراق در می آورد ) وای پژواک جون خودت که بهتر میدونی ، جز تو کسی تو قلبم جا نداره ..!!! باور کن من میخواستم سینا رو بازی بدم ، همیـــــــــــن ! ( با کمی مکث و افسوس ) بعدش  تو هم خر شدی و خیلی راحت از خیانتی که بهت کرده بود گذشتی ...!
( بیژن پوزخند میزند و سیگاری از جیبش در می آورد و آنرا روشن میکند ) ...!
پژواک - نه دیگه ... این تو بمیری از اون تو بمیریا نیست ، بهش نشون میدم با کی طرفه ؟!
بهرام - ببینیم و تعریف کنیم !
بیژن - ( پوک غلیظی به سیگارش میزند ) من فکر نکنم تو بتونی لیلا رو از سرت وا کنی ! ( مکث ) دیوونه ، تو براش شدی بانک مرکزی ! تا دلش میخواد ازت پول میگیره بعدشم میره با اون یکی پسرا عشق و حال میکنه ! چرا خودتو زدی به نفهمی ؟!                                                      
بهرام - لابد باید سرش به سنگ بخوره تا حرفامونو قبول کنه ...!
پژواک - من دو ساله با لیلام ، خودتون بهتر از هرکسی میدونید که قصد من ازدواجه ؛ اونوقت بجای کمک دارید دلسردم میکنید ؟!
بهرام - آخه تو چقدر میخوای خودتو بزنی به کوری ؟!؟!؟ تو این دوسال تا اونجایی که من خبر دارم جز تو با سینا و یعقوب و سعید و ممل و چندتای دیگه هم بوده ، اونوقت تو انتظار داری بری خواستگاری کسی که اینقدر تنوع طلبه ؟!!
بیژن - ( پوک آخر را هم میزند و ته سیگار را زمین می اندازد ) ول کن بهرام ! بیژن اگه عقل تو کله ش بود که با لیلا اصلا حرف نمیزد !  (بهرام شانه هایش را بالا می اندازد ) ( لحظاتی را در سکوت قدم میزنند ، تا اینکه بیژن به حرف می آید و رو به پسری که اصلا حرف نمی زند - کاوه - می کند و می گوید )
بیژن - کاوه ؟! تو اصلا تو باغ نیستیا ...! ( مکث ) یه ساعته داریم حرف میزنیم انگار نه انگار !
( کاوه هنوز هم حرفی نمیزند و در افکار خود غوطه ور است )
بیژن - هوی ! انیشتین ؟!  
( کاوه هنوز توجهی نکرده ، بیژن عصبانی می شود و با آرنج خود یک ضربه به پهلوی کاوه می زند )
کاوه - آخ ! چته بیژن ؟!
بیژن - من چمه ؟! خوبه والا ... از دم در دانشگاه تا الان ما اینقدر حرف زدیم ولی تو هیچی نگفتی ! د آخه یه عطسه ای ، سرفه ای چیزی ...!
کاوه - هوم ! ( با سرش تایید می کند ) یکم فکرم مشغوله ببخشید !                                                                        
بیژن - خدا ببخشه ، ما چیکاره ایم پسر ؟!
بهرام - هه ، عیبی نداره ! امروز تو سونا یه مشت و مال حسابی بهت میدم که فکرت آروم بگیره ..!
کاوه - چــــی ؟ سونـــــا ؟ ( با تعجب )
بهرام - بخدا میزنم لهت میکنما کاوه ، قرار شد این هفته باهامون بیای دیگه ..!
بیژن - راست میگه خودت قول دادی بیای ، اما و اگر هم قبول نیست !
کاوه - آخه ، آخه امروز کار دارم نمیتونم بیام ..!
بیژن - واجب تر از خوشگذرونی با همکلاسات ؟!
کاوه - هه ، به جون خودم کارم خیلی مهمه ! با یکی قرار دارم ، خودتون که می دونید من رو قرار و وقت شناسی خیلی حساسم !
پژواک - خداییش اینو راست میگه ، کاوه خیلی وقت شناسه !
( بهرام رو به پژواک ) - تو یکی خفه ! با اون انتخابت ...!
بهرام - بحث امروز نیست که آخه ، ما هرموقع خواستیم باهم یه جایی بریم تو بهونه آوردی ...! دلیلش چیه کاوه ؟!
کاوه - دلیل چی ؟
بهرام - دلیل اینکه هیچوقت باهامون نمیای بریم عشق و حال ؟!
کاوه - آخه من زیاد اهل خوشگذرونی و اینا نیستم ؛ بیشتر اوقات ترجیح میدم تنها باشم ...!
بیژن - دستت درد نکنه دیگه ، لابد ماهم الان مزاحمتیم ... نه ؟
کاوه - نه بابا این چه حرفیه ؟! منظورم این بود من دوست دارم اوقات فراغتم رو با تنهایی پُر کنم ، کلا اهل خوشگذرونی و استخر و کوه و اینجور جاها نیستم ..! 
بهرام - چی بگم والا !!!! اینم یه جور شخصیه لابد ..!
( کمی در سکوت به راه رفتن ادامه می دهند تا اینکه بیژن سویچ اتومیل خود را از جیب بیرون می آورد و درب هارا باز می کند !  )
بیژن - خب کاوه خان لااقل اجازه بدید تا یه جایی برسونیمت !
کاوه - هه ، این حرفا چیه بابا ! اجازه مام دست ِ شماست ... ولی مسیرامون یکی نیست بیژن جان !
بیژن - خب چه ایرادی داره ؟!!! اول تورو میرسونیم بعد خودمون میریم استخر !
کاوه - آخه میخوام یکمی خرت و پرت بگیرم ، خودم برم بهتره ...!
(بیژن شانه بالا می اندازد )
بیژن - باشه پس ، هرطور راحتی  ! مراقب خودت باش !
(بیژن درب را باز میکند و پشت فرمان می نشیند )
کاوه - همچنین !
بهرام - خدافس پسر ، فقط یادت نره ها بهمون قول دادی یه روز دیگه باهامون بیای ها ...! ( بر شانه ی کاوه میزندو درب کناری را باز کرده و کنار بیژن می نشیند و درب را می بندد ؛ پژواک درحالی که برای دست دادن با کاوه دستش را مقابل او دراز کرده از کاوه می پرسد )
پژواک - بنظر تو لیلا چجور دختریه کاوه ؟!
( کاوه لبخند می زند ، دست پژواک را میگیرد و با دوست می دهد )
کاوه - هرکسی یه عقیده ای داره پژواک ، با دیگرون کاری نداشته باش ؛ به صدای قلبت گوش کن ! منتها ، ( مکث  ) هیچوقت بدونِ فکر کاری نکن ! ممکنه بعدا پشیمون بشی !
( بهرام سرش را از پنجره بیرون می آورد و با طعنه )
بهرام - کاوه خان اجازه میدی دوستمون بیاد ؟ ( کاوه پوزخندی می زند و دست پژواک را برای بار دوم می فشارد و از او نیز خدافسی میکند ، پژواک سوار اتومبیل شده و درب را می بندد ؛ بیژن بوق زده و حرکت می کند و کاوه با دستش با آنها خداحافظی می کند )


پایان یک



تاریخ : یکشنبه 31 خرداد 1394 | 10:50 ب.ظ | نویسنده : میرحسین | نظرات

  • قالب وبلاگ | بلاگ اسکای | ایران موزه